تبليغاتX
بدون عنوان

بدون عنوان

مادر

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 اردیبهشت1391ساعت 12:31 PM  توسط مينا  | 

دوست داشتن گاهی سخت می شود...! 
دوستش داری و نمی داند... دوستش داری و نمی خواهد... دوستش داری و نمی آید...
دوستش داری و سهم تو از بودنش، تصویری است فقط... رویایی است در سرزمین خیالت!
دوستش داری و سهم تو از این همه، تنهایی است!


+ نوشته شده در  جمعه 15 اردیبهشت1391ساعت 7:12 PM  توسط مينا  | 

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA

چقدر عکس دو نفره داریم...من و تنهایی



+ نوشته شده در  جمعه 15 اردیبهشت1391ساعت 7:10 PM  توسط مينا  | 

امضا

کجا نوشته بودم

اول و آخر دفترم که دلتنگت شوم؟!

من که دلی نداشتم!

تو آب آوردی و کوزه!

تو دل دادی و دلواپسی!

وگرنه من همان کویر بودم و خاک...

امضایی بزن زیر تمامی تقصیر هایم!

من به بودن محتاج خواهم بود...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 اردیبهشت1391ساعت 10:9 AM  توسط مينا  | 

جالب انگیز

نظرتو راجع به هر کدوم از عکسا بگو
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1 اردیبهشت1391ساعت 10:7 PM  توسط مينا  | 

پایان-شروع

تعطیلاتم تموم شد

ولی خوب در اصل یه شروعه

شروع یه سال جدید

تعطیلاتش که واسه من خیلی پر ماجرا بود

یه سریاش ضد حال بود

ولی خوب بیشترش خیلی خوب بود

مخصوصا عروسی داداشم(به قول خودم اخویم)

با دختر داییام کلی خوش گذروندیم

بازم درسو دانشگاه شروع شد

خدا به دادم برسه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 فروردین1391ساعت 7:11 PM  توسط مينا  | 

سال نو

هر چیزی بخوام بگم تکراری و کلیشه ایه

فقط میگم

عیدتون مبارک


همین


+ نوشته شده در  دوشنبه 29 اسفند1390ساعت 9:52 PM  توسط مينا  | 

فقیر و غنی

روزی یک مرد ثروتمند ، پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آن جا زندگی می کنند چقدر فقیر هستند .
آن ها یک روز و یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند .

در راه بازگشت و در پایان سفر ، مرد از پسرش پرسید : « نظرت در مورد مسافرت مان چه بود ؟ »

پسر پاسخ داد : « عالی بود پدر ! »
...
پدر پرسید : « آیا به زندگی آن ها توجه کردی ؟»

پسر پاسخ داد: « فکر می کنم !»

پدر پرسید : « چه چیزی از این سفر یاد گرفتی ؟ »

پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت : « فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آن ها چهار تا .
ما در حیاط مان فانوس های تزئینی داریم و آن ها ستارگان را دارند .
حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آن ها بی انتهاست !»

در پایان حرف های پسر ، زبان مرد بند آمده بود . پسر اضافه کرد : « متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعأ چقدر فقیر هستیم !»


پ.ن:جدیدا چقدر آپ میکنما!!!!!!!!!!!
حالا چشم نخورم خوبه.
+ نوشته شده در  سه شنبه 23 اسفند1390ساعت 5:56 PM  توسط مينا  | 

عادت

عادت خوبه یا بد؟

دست خودمون هست یا نیست؟

من میگم نیست

چون جدیدا بدون اینکه خودم بخوام و علی رغم تلاشای زیادم برای اینکه این اتفاق نیوفته

احساس میکنم تقریبا اتفاق افتاده و به یه چیزی عادت کردم

به یه اتفاق عادت کردم

به این که نیوفته

ولی واقعا دوست دارم اون اتفاق هر روز واسم تکرار بشه

پ.ن وقتی این مطلبو نوشتم اصلا غمگین و ناراحت نبودما

احساس کردم شاید با خوندنش فکر کنید حالم زیاد خوب نبوده

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 اسفند1390ساعت 8:54 PM  توسط مينا  | 

بهترین لحظات زندگی از نگاه چارلی چاپلین


To fall in love
عاشق شدن

...
To laugh until it hurts your stomach
آنقدر بخندی که دلت درد بگیره

To find mails by the thousands when you return from a vacation.
بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی هزار تا نامه داری

To go for a vacation to some pretty place.
برای مسافرت به یک جای خوشگل بری

To listen to your favorite song in the radio.
به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی

To go to bed and to listen while it rains outside.
به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی

To leave the Shower and find that the towel is warm
از حموم که اومدی بیرون ببینی حو له ات گرمه !

To clear your last exam.
آخرین امتحانت رو پاس کنی

To receive a call from someone, you don""t see a lot, but you want to.
کسی که معمولا زیاد نمی‌بینیش ولی دلت می‌خواد ببینیش بهت تلفن کنه

To find money in a pant that you haven""t used since last year.
توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمی‌کردی پول پیدا کنی

To laugh at yourself looking at mirror, making faces.
برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و بهش بخندی !!!

Calls at midnight that last for hours.
تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم طول بکشه

To laugh without a reason.
بدون دلیل بخندی

To accidentally hear somebody say something good about you.
بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره از شما تعریف می‌کنه

To wake up and realize it is still possible to sleep for a couple of hours.
از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم می‌تونی بخوابی !

To hear a song that makes you remember a special person.
آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد شما می‌یاره

To be part of a team.
عضو یک تیم باشی

To watch the sunset from the hill top.
از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی

To make new friends.
دوستای جدید پیدا کنی

To feel butterflies! In the stomach every time that you see that person.
وقتی "اونو" میبینی دلت هری بریزه پایین !

To pass time with your best friends.
لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی

To see people that you like, feeling happy
کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی

See an old friend again and to feel that the things have not changed.
یه دوست قدیمی رو دوباره ببینید و ببینید که فرقی نکرده

To take an evening walk along the beach.
عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی

To have somebody tell you that he/she loves you.
یکی رو داشته باشی که بدونید دوستت داره

remembering stupid things done with stupid friends. To laugh .......laugh. ........and laugh ......
یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای احمقانه ای کردند و بخندی و بخندی و ....... باز هم بخندی

These are the best moments of life....
اینها بهترین لحظه‌های زندگی هستند

Let us learn to cherish them.
قدرشون روبدونیم

"Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed"
زندگی یک هدیه است که باید ازش لذت برد نه مشکلی که باید حلش کرد
+ نوشته شده در  سه شنبه 16 اسفند1390ساعت 1:16 PM  توسط مينا  | 

هانی حداقل ایمیلتو بذار بتونم جوابتو بدم


+ نوشته شده در  سه شنبه 16 اسفند1390ساعت 9:43 AM  توسط مينا  | 

با تاخیر مبارکهههههههههههههه

30 بهمن یه سالگی وبلاگم بود

انقدر این چند روز درگیر بودم کلا یادم رفته بود

تو این یه سال خیلی اتفاقا افتاد

خیلیا اومدن

خیلیا رفتن

کلی دوست خوب اینجا پیدا کردم

با بعضیاشون هنوز رابطه دارم

بعضیام بی معرفت شدن

ولی بد جور عاشق این دنیای مجازی داشتم

تو این یه سال دو بار تصمیم داشتم وبمو حذف کنم

الآن خیلی خوشحالم که اینکارو نکردم

نمیدونم چرا ولی از اینکه وبم یه ساله شده خیلیییییییییییییییییی خوشحالم

خیلییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

اولین تبریکم از طرف خودم

یه سالگیت مبااااااااااااااااااااااااارک


++ممنون از توجهت آقا رضا

حتما این حرفت یادم میمونه

مرسی که واست مهم بود

++من اینجا اکثر نظرارو تایید میکنم

خب هر کس یه شخصیتی داره

نه؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 اسفند1390ساعت 8:32 PM  توسط مينا  | 

وااا

یکی اومد از وبم انتقاد کرد

به خاطر چند تا پست آخر که حالم خوب نبود

منم که انتقاد پذیر

به خاطر اینکه دیگه کسیو ناراحت نکنم اونارو برداشتم

بعد اومده تو نظرات نوشته دیووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووونه

خب عزیزم من به کدوم سازت برقصم؟

تکلیف منو مشخص کن

بد جور تو دو راهی گیر کردم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 بهمن1390ساعت 10:26 PM  توسط مينا  | 

نصیحت

گذشته رو اگه به دوش بکشی کمرت خم میشه

ولی اگه بذاری زیر پات قدت بلند میشه

 منبع

پ.ن.اومدم با وجدان بازی در بیارم

منبع رو بگم

پدرمو در اورد تا یه لینک اضافه کرد

+ نوشته شده در  جمعه 21 بهمن1390ساعت 8:20 PM  توسط مينا  | 

آروم

فعلا همه چیز آرومه

البته گوش شیطون کر

فعلا از یه طرف دانشگاه از یه طرفم مهمونی که قراره بیاد حواسمو پرت میکنه

برادر زادم میاد تا با شیرین زبونیاش خوشحالمون کنه

چند روزیه به جای نوشتن خاطرات روزانم تو دفترم

دارم اینجا مینویسم

فقط امیدوارم آرامش قبل از طوفان نباشه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 بهمن1390ساعت 9:41 PM  توسط مينا  | 

اولین روز دانشگاه

کلاس صبح که کلا تشکیل نشد

کلاس بعد از ظهرم همون صبح استادش اسامی رو گرفت

کتاب معرفی کرد

گفت برید تا جلسه بعد

البته همین انتظارم داشتم

یعنی داشتیم

ولی استاد زبانمون عجب اهل دلیه

من یکی که فقط غش میکنم واسه اون دستمال گردنش

کوتوله:دی

پ.ن. در جواب یکی از دوستان هر چند تو پروفایلم هست

رشتم کامپیوتره.از سال دومم رفتم این رشته.یعنی هنرستانیم

+ نوشته شده در  شنبه 15 بهمن1390ساعت 1:18 PM  توسط مينا  | 

تولد

والا از اونجایی که قراره یه مشکل کوچولو واسم پیش بیاد

و شاید نتونم روز تولدم آپ کنم

اومدم تا از پشت همین تریبون اعلام کنم پنچشنبه تولدمه

حوصله تولد گرفتن ندارم

یعنی هرچی فکر کردم به این نتیجه رسیدم

خوبیت نداره آدم خودشو انقدر تحویل بگیره

واااللللاااااااااااااااااا

حوصله شکلک گذاشتنم ندارم حتی

چه بی حوصله شدماااا

بیخیال

بای بای

راستی خودم که تولد نگرفتم

حداقل شما بهم تبریک بگید

پیشاپیش حتی

والااااااا

دیگه واقعا بای بای

+ نوشته شده در  شنبه 8 بهمن1390ساعت 9:57 PM  توسط مينا  | 

مسابقه

تو وبلاگ یکی از دوستان یه مسابقه هست

واسه اونایی که تو نوشتن استعداد دارن

حتما یه سر بزنید

سوته دلان

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 بهمن1390ساعت 9:37 PM  توسط مينا  | 

ضد حال

از 15 این ماه کلاسام شروع میشه

برنامه کلاسامو دیروز از سایت گرفتم

افتضاح بود

با یکی از دوستام که اصلا کلاس مشترک ندارم

تازه هر روزم به غیر از 4شنبه کلاس دارم

کلی حالم گرفته شد

البته بچه ها هستنا

یه 7 نفری باهم توی یه دانشگاهیم

حالا خوبه نزدیکم هست

ولی بازم پنچرم

هیییییییییییییییییییی

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 بهمن1390ساعت 4:57 PM  توسط مينا  | 

برف

بالاخره یه برف درست و حسابی دیدیم

دست نخورده

یه دست سفید

زیر آفتاب برق میزد

یاد ستاره ها افتادم

خوب بود

کلی برف بازی و یه آدم برفی کوچیک و چندتا عکس شدن خاطره های امروز

+ نوشته شده در  شنبه 1 بهمن1390ساعت 12:58 PM  توسط مينا  |